شعر نو در زبان فارسی و بختياري |
<< آن سوی رود >>
در ناسزای قربت
آه برادرم <من> پر کاهی در نشیب تندر
در نشیب همه هواهای پست
اما در فراز فرض
و شاید اندکی حقیقت تلخ
مرا چه سان؟
با من بگو برادر
تا کی
کجا
نشستن به انتظار
« بغض كرنا »
حسي از شامه گرگ
قد كشيده تا بالا
بالاتر از شانههاي زخم
زير خم
با قافلهي تن بردهي ترديدهگان
اكنون، بر مثلث سنگ آوار
تا كجا، كجا توان شايد
در عميق خود فرو شود آنجا
آنجا كه چپ نواز است كرنا
آه، كرناي تنگ اين شيون
نبض را
آرام
آرام
آرام
آشفته ميكند
بهرام حاجيپور
زمستان 85
كرنا : از آلات موسيقي بختياري است كه چپ نوازي آن بسيار اندوهگين است
« كِلُور »
نميخندد كُنار
در ذرههاي به هم تنيده مِه
نميوزد باد
بر خرمن حصار زدهي دشت
پر نميزند پرستوك
در پيراهن بيستارهي شب
نميزند آنجا كه خاك آلود است،
خالكهاي پلنگ
و گندم اينجا با ساقههاي خاموش
بر زمين نهاده سر
در گوران جمع
وه از اين سرخ باد
و داسهاي كه بوي دست ميهد
بوي قاچ
بوي زخم و اسفنج
بوي ياسمنهاي باد برد
در شالينهي اين دشت
اين دشتِ بيانتها، كِلور
بهرام حاجيپور
زمستان 85
------------------------------
كِلُور : ساقههاي بجا مانده از جو يا گندم درو شده در زمين
« پلک و رود »
در نواخت نت
پودها می سود، در فراسوی موج
در آنکِ پلک
که چشم یکسر، بهانه می شود
بر همین گدار
***
وقتی زیر پلک
آخرین رود را می پایید
و مرا در مصراعهای وداع
***
آرام تر از کنار من بگذر
ای مهربان تر از مرگ
بهرام حاجی پور
زمستان ۸۵
«گَو»
وا تُنم گو تو بِيَو
شوِ تاره شوه تاره بيو
ايچو كه خَو زِ نفس حاليهي
اِيچو روز خدا ساليهي
اِيچو كه وُر مِن مال اِي برف
نَ بليوي تيِگ اَفتو يه دَم
صُحو پاوندهي شوگاريه كه هِده باروبرس سوزوسوز
اُو ز آستاره گلينس پُر
اِي رُوا وُر گلين تاري شو
همه رِيسن سر يك، اِبون اَفتو صُو
واتُنم گو تو مترس
پا تهُ وردار و بنه
بنه پاتِ به ركاو كُه شور
شَونِه بسپار به روز
روزِ بسپار به رُو
وا تونم گو دِي بيو؛ واتنم گو
بهرام حاجيپور
بهار85
«برادر»
با توام برادر بيا
بيا شبانگاه آنجا كه خوابها بينفسند
آنجا كه روزش چونان پيمودن سال
خفته در دستان برف
جايي كه آفتاب لبان گرما را بچشيد
وصبحگاهانش اسير تاريكي شب
بيا كه مهماني ستارگان
شب را چشمان خورشيد ميكند
با توام برادر مده هراس به دل
قدم بردار چونان كوه
تا روي سياهي شب را به روز؛
و روز را
به آيينهي رودبخشيم
با توام برادر بيا، با توام برادر.
«پرون»
كوگ سر به زير
تيا هالي ز اَو
مِرزنگاهُشك، چي پلاسِ كَه
برف به كُول گهِ كُه؛ سنگين
وگِلينِ دشت؛ پر زِ لُوره بادِ سَوزهِ كُش
مُونُم بي نُوم و مكون
پارُمنُ و پپرچي بَرد
كاشكي بيدم كوگ
اما نه مِنِ برف سَر
مدام پِرون؛ چي بالندهِهاي فِرون
بهرام حاجيپور
------------------------------
«پَران»
كبك سر به زير
چشمها تهي ز آب
مژهها خشك چونان تيغهي كاه
برف بر شانههاي كوه؛ سنگين
دستهاي دشت پُر از رقص باد سبزه كُش
منم بي نام و بي سرزمين
پير و فتاده چون سنگ
اي كاش چون كبك؛ اما نه محبوس برف
بودم پران؛ چو پرندههاي پُر از پرواز
ترجمه : پژمان كيماسي
------------------------------
« گيسوان آتش »
تابوت
خاك
بلوط
سنگ
تابوت ؛ اسكلتهاي بي رمق
دختركاني با گيسوانِ آتش
مادراني با مشكان نم
زاپاورچين
در پيچان هر چه رگههاي كوه
و خروجي نيست خورشيد را جز شرق
تا سقوط مكرر شهاب در جاري سكوت
و حال اين اسبان خاك در چشم
زهر كدامين تتار را در رگانِ
ناروان من طواف
و شال رنگين كدامين سوار را سپرده است به باد
بهرام حاجيپور
بهار 85
اهواز
« كه منار شعر مو »
هَمسو آويدم شاعر
كه دام سي واليندم
شو تا سحر هي سيم اِگُد مَتل
همسو آويدم شاعر كه سارا زنون ايل
جزء گاگريو بيتي نخوندن و پَلي نتاشيدن
همسو آويدم شاعر
كه مال پشت منارِ رگينه رَه
پشت مال بند غم زوني بريد و مَند
همسو آويدم شاعر …
بهرام حاجيپور
بهار 85
اهواز
-----------------------------------------------
« كوه منار، شعر من »
آن گاه شدم شاعر
كه مادر
افسانهگو ميشد براي خوابم تا صبح
آن گاه شدم شاعر
كه زنان پير ايل گيسو ميكَنند وُ
شعر نميخوانند جز سروو
آن گاه شدم شاعر
كه مال در راه رگه وار منار كوه؛
پشت مال بند غم زانو به خم آورد و ماند
ترجمه : پژمان كيماسي
/ هوار واتمتي /
تمتي* بيو بشين
تمتي ددوم هرچِ تري گاگريو كُن
سي بخت كهنه پوش مو هرچِ تري بخون
تمتي لچك* لُهد تو و تنگه دست خم، آستارهِ يِه شووِن
زي تاريكي به گل، شم وست وُر زمين
مالا*به تش چاله ديارن ديِه بيو
دندالِ هيرد بكن و همچنو بخون
دار بليطِ مازه زنو سُهدهِ تش گري
ويرتِ بُووِ هُوار، تِه تشنِ بكش
تمتي ددوم ايل هني عاجزِ زِ ره
گالشِ پات دل ز پاهاتو ننا و مَندِ
مينا*كووت چنو باد شرهِ شرهِ كند
تمتي تقاص بي گويت هم خدا نكيرد
دشنو به بخت خُت مَنهِ؛ تُف به ديو كو
هندا شوِ ديه تمتي ددوم هرچِ تري گا گريو كو
از برادرم « اتا »
------------------------------
/ آرام با تمتي /
تمتي بيا و بنشين
تمتي خواهرم تا ميتواني مرثيه سرايي كن
تمتي كلاه لخت و بي نقش و نگار تو و كفِ دستان من، ستارهي يك شب هستند
تاريكي رو كرد به گلِ، شب بر زمين افتاد
در آتش چالهها خانهها پيدا هستند بيا
آرام آرام مرثيه سر كن همچنان بخوان
درخت بلوط كمر سوخته را دوباره آتش گرفت
به ياد داشته باش تا چشم آتش را دوباره تازه كني
تمتي خواهرم، ايل هنوز خستهي را هست
كفشهاي تو نتوانستند دوريت را تحمل كنند هنوز همراه تواند
ميناي كبودت را باد تكه تكه كرد
تمتي خواهرم تقاص بيبرادريت را هم خدا نكرد
دشنام به عاقبت و انجام خود منه و آب دهان به روي ديو بينداز
شب نزديك است تمتي خواهرم تا ميتواني مرثيه سرايي كن
------------------------------
*
تمتي : نام قهرمان زن يكي از قصههاي كهن بختياري ميباشد.*
لچك : كلاه زنانه بختياري كه آن را با منجق و الماس نما و سكههاي نقره و طلا آذين ميكنند.*
مالا : جمع مال. در واژگان تهي بودن و فرا جسته از واژه مَل (در زبان هزوارش ساساني) است به معني پر از سكنه، گاه يك يا چند سياه چادر، دهكده و محل سكونت را گويند.*
مينا : كه در اصل همان «مگنا» است نوعي پوشش سر زنانه بختياري است كه از سه متر تا چهار متر پارچه لطيف به صورت يك لا دو لا و سه لا دور سر پيچيده ميشود. اين واژه از دوره ساساني تا كنون تغيير محتوايي نداشته است.ترجمه بهرام حاجيپور
« زايش زمين»
اول بار
كه در اَوي سرتال هرسام
زائيده بي زمين
كاشكي مو ني گريوستم
و نيزائيد زمين
----------------------
« زايش زمين»
نخستين بار كه زايش از چشمانم آغاز شد
روز زايش زمين بود
اي كاش نمي گريستم
و زمين نيز نمي زايييد
(صفحه 50 كتاب هيجارهاي لال)
/ …… /
در رگان هشتهات
روح هيچ فريادي نيست،
تا بتازاند يال افشان را بر اين دشتِ خُمار
اين مراثي
خون هابيل است در ني زار
وه، بر عاج اهرام
نميرسد نداي هيچ سيمرغي
اين رود
روانِ كدام قبيله است
كه زخم مرا تازه ميكند
بهرام حاجيپور
پاييز 84
اهواز
درود بر شما (آناهیتا عزیز)
"هر نوشته ارزش یک بار خواندن را دارد"
وقت طلا و به عبارتی ارزشمند تر از آن است.
از اینکه این هزینه گزاف را برای خواندن مزخرفات من می پردازی سپاسگزارم.
بهرام حاجی پور
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|